یک داستان نامطبوع
4% امتیاز

۱۳۹۱/۰۷/۰۴ ۱۵:۴۵

بازدید : 2 نظرات : 9

دسته بندی : سیاه و سفید

یک داستان نامطبوع

کاربر مهمان
ابراهیم روحی
ابراهیم روحی
درختها را نگاه می کنم و می گویم اینجا زندگی جاریست، به پرده پنجره ها نگاه می کنم و می گویم اینجا زندگی وجود دارد ولی چشمم مدام دنبال موجودی زنده است و نمی یابد و این من را بیشتر به چالش می کشد... ولی این تنالیته خاکستری و این تکسچر دست کم بوی پیری می دهد پس مرگ نزدیک است!
بسیار زیباست
مهران فرید
مهران فرید
ممنونم جناب روحی.لطف دارید
جوادشیدا
جوادشیدا
تکرار یک داستان نامطبوع...
مهران فرید
مهران فرید
این تکرار بی تردید جزئی از زندگی شده.شاید خیلی نا محسوس باشه حتی در بعضی موارد.
ممنون آقای شیدا.
شادی آفرین آرش
شادی آفرین آرش
حس نمی کنم این درختها از این دیوار جدا باشند. انگار شره هایی هستند وارونه بر این طرح شره هایی که به ناچار نام درخت و زندگی را یدک می کشند/ عناصری هستند که با جسارت چشم در چشم مخاطب می دوزند و می گویند: نیست. نخیر نیسن / هیچ زندگی ای نیست و ما درخت نیستیم ... ما سبز نیستیم ... از نظر من ثبت بسیار غنی ایست.
مهران فرید
مهران فرید
بدون شک از نظر من کسانی که اهمیت نمیدن برای رفتن طبیعت.هیچ فرقی نمی کنه که طبیعت رو چه رنگی یا... می بینن!
ممنون خانم آفرین آرش از نظر بــِ جاتون.
مبینا بینا
مبینا بینا
جایی باید دنبال خودمان بگردیم که هیچ نیست.
مهران فرید
مهران فرید
جز ردپائی از خودمان.
مرسی خانم بینا.
ریحانه حسنی
ریحانه حسنی
ثبت زیباییست. حسی سرد همراه با یاس عمیق.پنجره هایی که هرکدام نمادی از انسانها هستند پرده هایی که شاید هرکدام وجود انسانی باشند که زیسته اند یا در جریانند.گرچه درخت نمادی از زندگیست اما در ورای خود حس تغلیق و سکون را به ساختمان می دهند. بخاطر ثبت زیبایتان سپاسگزارم